پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پارسا و مهرسا

پارسا و تابستان

با وجود اینکه خیلی وقته هوا گرم شده اما من راضی نمیشدم شلوارک بپوشم حتی تو خونه تا مامانم شلوارک پام میکرد پاچه هاشو میکشیدم پایین و میگفتم چرا نداره؟ تا اینکه بالاخره راضی شدم این شلوارک رو بپوشم که این را هم بیشتر به خاطر کمربندش پوشیدم ...
21 تير 1392

اولین شب بدون مامان

اولین شبی که بدون مامانم خوابیدم ٢٦ خرداد ماه بود اخه مامانم رفته بود بیمارستان تا خواهر کوچولوم رو بیاره برای همین هم من بدون مامانم خوابیدم بله دیگه من الان یک خواهر کوچولو به اسم مهرسا دارم که از این به بعد خاطرات من و خواهرم اینجا نوشته میشه اینم عکس خواهرم که خیلی دوستش دارم ...
11 تير 1392

ژست آقای قوی

نمیدونم یک آقای قوی چه شکلی هست یا چی میخوره که انقدر قوی میشه  و اصلا کی یک آدم قویه؟ فقط این مدل را حس کردم که میتونه نشان دهنده یک آدم قوی باشه! فکر کنم این دست به کمر بودن بیشتر نشان دهنده قوی بودن است حالا به هر شکلی! ...
12 خرداد 1392

آخرین بسته

این یک پیام بازرگانی نیست این تصویر آخرین بسته پوشکی هست که من استفاده کردم در سن ٢ سال و ٤ ماهگی من دیگه هیچ پوشکی استفاده نکردم این موفقیت را من در یک عملیات خود جوش شروع کردم و خودم از مامانم خواستم که دیگه پوشکم نکند و من هم نسبتا همکاری خوبی داشتم و در طی ٢ هفته من به این موفقیت نائل آمدم وداع با دوست ٢ سال و ٤ ماهه ام ...
12 خرداد 1392

بلار

تا روزی ٢ عدد هم در خوردنش رکورد دارم اما مامانم اجازه نمیده بیشتر از این بخورم البته ٢ تا پشت سر هم ها !!!!! صورتم هم از حرارت آتش اینطوری سرخ شده اینها هم که اینطوری سوخته شده اند چیزی جز چوب بلارها نیستند ...
12 خرداد 1392

پای من ...

یک بچه در پارک آماده عکس انداختن میشه، بدون هیچ دردسری! با حسرت به دریاچه نگاه میکنه و از کالاسکه پایین نمیاد! حتی در بغل هم راضی نمیشه و میخواد بره تو کالاسکه همه اینها که گفتم فقط یک دلیل دارند : بله ،تنها دلیلش پای مصدوم من هست که دو روزه من حتی ١ دقیقه هم پایم را زمین نمیگذارم البته عکسی که آقای دکتر از پاهام گرفت نشون میداد که هیچ آسیبی ندیدم اما در هنگام فوتبال بازی کردن در اتاق ضربه به پام وارد شده و من هم کمی ترسو هستم و پایم را زمین نمیگذارم این ترس من تا جایی هست که به مامانم گفتم چجوری راه برم من که پا ندارم!!!! راستی اینجا هم یک دریاچه در غرب تهران هست که خییییییییییییییییلی سریع آماده بهره ...
26 ارديبهشت 1392

مامانم...

تا چه زماني" مامانم" گفتنهاي من دل مادرم را ميلرزاند تا كي كمي بي حالي در صورت مادر را به حساب ناراحتيش ميگذارم و براي خوشحال شدنش هر ترفندي را بكار ميبرم و كوچكترين لبخندش را به حساب خوشحال شدنش ميپندارم تا كي چند ساعت دوري از مادرم اينگونه مرا دلتنگ ميكند كه بعد از ديدنش نميتوانم دستانم را از دور گردنش باز كنم و هزار بار بگويم "دلم برات تنگ شده بود، كجا بودي ؟دلم برات سوخته بود" تا كي براي خوابيدنم نياز به "دستهاي نرم "مادرم خواهم داشت ! تا كي "نرمك" مامان خواهم بود ؟ تا كي دل خوش به بازيهاي مامان هستم ،عسل بازي ،نمايش بازي و... و تاكي مامانم را اينگونه "دو تا دوست دارم" زماني من انقدر بزرگ خواهم شد كه شرم از بوسيدن مادرم را ...
22 ارديبهشت 1392

از اون حرفها!

مامانم بهم گفته به گلها دست نزنم ،فقط بو کنم منم به همه این نکته رو یاد آوری میکنم و توی خونه هم نسبت به گلها همین حس رو دارم یکی از جمله های من هنگام بو کردن گل در خانه این بود: به به چه بوی خوش رنگی! خب مگه بو رنگ نداره؟   ...
22 ارديبهشت 1392